تبليغاتX
بی دريغ - از نوشته های چند ماه پیش

بی دريغ

ماشین می ایستد، پسر جوانی مادربزرگش را پیاده می کند. مامانم می گوید: "ا، مادر کوچیکه. مادر نادر. خیلی وقت بود ندیده بودمش.فامیلش چی بود؟ ام. یادم نمی آد" پیرزن از ماشین پیاده می شود، پشتش خم شده و تقریبا دولا دولا راه می رود. می آید به قسمت قبل از 67 ای ها، قبر پسرش را با سنگ کوچکی نشان کرده، گرچه مطمئنم جاشو حفظه، مگه می شه آدم خاکو بکنه، عزیزشو پیدا کنه و جاش یادش  بره؟! با پشت خمیده اش به سرو کوچک بالای سنگ آب میده، گلهاشو می گذاره و می نشینه بالای قبر. ساکت ساکت. در همین حین، یه مادر دیگه از راه می رسه، مادر الماسی، بعد از حال و احوال با ماها می گه که خیلی وقته نیومده. با تاکسی و اتوبوس و ... از کرج تا اونجا اومده، تعریف می کنه که بچه هاش بهش گفتن، بگذار ما می بریمت، باهم می رویم؛ اونم گفته " نمی خواد، ولم بکنین، بذارین خودم برم و دل سیر بشینم، با شماها عین هندونه نرسیده می شه تا نرسیدیم می گین بریم. بذارین به حال خودم باشم و بعد این همه وقت که نیومدم حسابی بمونم." معلومه دلش خیلی تنگ شده، نمی دونم چه جوریه، نمی دونم از خاک اونجاس، از روح هزاران نفری که اونجان، از مرگ عجیبشونه یا از چی که بعد از 20 سال، هنوز هم چند هفته که نمی ری انقدر دلت تنگ می شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 22:37  توسط بی دريغ  |