تبليغاتX
بی دريغ -

بی دريغ

چی داره می گذره؟ هرچه بیشتر می گذره، بیشتر تو فکر می رم، بیشتر تعجب می کنم، بیشتر دلم تنگ می شه، بیشتر نمی فهمم.

 اول که خبر را می شنوم، می خندم و به مامان می گم "خوب چه فرقی می کنه، اونجا خاک باشه یا درخت یا سوله یا ساختمان یا اتوبان؟ ما می ریم و گلهامونو می ذاریم، کاری هم به کسی نداریم." شاید یه کم آروم می شه و بعد باهم سعی می کنیم بفهمیم که این کار چه فایده ای به حالشون داره. اگه خاک گورها رو برداری و ببری در ناکجاآباد بریزی و جاش کود بریزی و درخت بکاری دیگه کسی نمی تونه ثابت کنه که چند هزار نفر اونجا به خاطر عقیده شون خوابیدند؟ این همه دردسر به خودتشون دادن که چی؟ از چی می ترسن؟ از خاک؟ از خاکی که حتی دیگه استخونهای زیرش هم پوسیدن؟ مگه کسی قراره از سازمان ملل بیاد و اینا هم بذارن اونجا رو بکنه و بعد بگن دیدین اینجا جسدی نیست؟ باهم فکر می کنیم و هیچ دلیلی نمی یابیم.

  هرچی بیشتر می گذره، فکرها بیشتر و بیشتر می شه، بی تاب و بی تابتر می شم. تو این اوضاع شلوغی که هزار تا کار دارم و هر روز دعا می کنم زمان کش بیاد و به کارهای بیشتری برسم؛ هر لحظه آرزو می کنم که زودتر جمعه بیاد و برم ببینم چه جوری شده. یعنی می ذارن بریم؟ بعیده! هرچی بیشتر می گذره می بینم که کی میگه فرق نمی کنه، من همون خاک سفتی رو می خوام که نمیشه هیچی توش کاشت، من همون بوته هایی رو می خوام که گلهامونو تو خودشون جا می دادن، من همون فضا رو می خوام. کی از اونا درخت خواست؟ وقتی به پسرجوان می گم "جای هر بابا، یه درخت. جنگلی کاشتند برامون" و اون می خنده و می گه "آره، یه عمر خودمون و کشتیم که یه شاخه سبز کنیم اونجا و نشد، حالا اینا چه کردن. دستشون درد نکنه" با هم می خندیم و مطمئنم که اون هم به همون چیزهایی فکر می کنه که من، که اونهم این درختهای سبز رو نمی خواد.

  فکرم همینجور می چرخه، خوبه اونا مسلمونن و ما و پدران ما کافر! خوبه تو دینشون گفته که به هم زدن گور میت حتی کافرهم حرامه! کاش سر خودشونم میومد. از نفرت پر و خالی می شم. تا نفرت میاد وجودمو پر کنه، جلوشو می گیرم، آخه از اول تو گوشم پر کردن که عشق، محبت، دوستی، خوبی. شاید نگفتن صریح اما انگار از همون اول تو وجودم حک کردن. نفرت، خشم و حتی نفرین مجاز نبوده و نیست. آدم با نفرت نمی تونه زندگی کنه، نمی تونه انسانها رو دوست داشته باشه. گیج می شم چه جوری می شه؟ مثل وقتی که امسال، در بیستمین سالگرد زشتی زندگی اونقدر محکم تو گوشم زد که اگه خدا بودم سریع اون دکمه لعنتی خاموش رو می زدم و به این همه زشتی و وحشی گری پایان می دادم. در تمام روزهای بعد که هنوز حالم از همه چیز بهم می خورد، فکر می کردم که بابا چه جوری می تونست وقتی زشتی زندگی یه لحظه هم با ضربه های خیلی شدیدترش ولش نمی کرد، برای من از زندگی بگه، برای من بگه که این ضرورته که من  دختر خوبش علی رغم همه اینها زندگی کنم و زندگی رو دوست داشته باشم! کاش لااقل می گفت چه جوری!

  باز ذهنم دور می زند، بعد از همین تو گوشیها و گیجهای بعدش بود، وقتی که می ترسیدیم، از همه چیز می ترسیدیم، از تلفن، از زنگ در، از مردمی که در کوچه راه می رفتند، از ماشینهایی که ایستاده بودند، از الافهایی که ساعتها زیر پنجره حرف می زدند و نمی دانستند ما از پنجره می پاییمشان و می ترسیم و برخورد و حرفهایمان را تمرین می کنیم. در همین گیجیها بود، تمام فکر و ذکرم این ماجراها بود و نگران از اینکه چه پیش می آید و خ­ا­و­­را­ن چه می شود، اینکه آنها چه فکر می کنند، چه خواهند کرد، چه از جان ما می خواهند، اگر آنجا را بستند چه کنیم، اگر نگذاشتند برویم، چه می توانیم بکنیم، چقدر هزینه بدهیم، بس است، هیچ کس دیگر طاقت ندارد نه مادران نه همسران و نه فرندان، اما نمی شود که هر کاری خواستند بکنند و ما ساکت بمانیم، ... دوستی منطقی گفت حالا که نبستند، اما به هرحال شما که کاری نمی توانید بکنید، زور دست آنهاست، باید در آن حدی که می گذارند باشید، چه فایده ای دارد اگر شما خودتان را به خطر بندازید، اگر نگذاشتند جمع شوی و شلوغ کنی که چه و.... از جهتی راست می گفت، آسیب دیدن من دردی دوا نمی کرد اما ترکیدم: تا کی می توانیم تحمل کنیم، موقعی می رسد که نمی توانی ساکت باشی، وقتی از همه حقوقت محرومت کردند، این حق را می گیرند، فردا آن یکی و چند روز بعد سر چندمین حق نمی توانی، اگر دماغ کسی را بگیرند و بگویند خوب از امروز نفس نکش. بغضم ترکید، مگه ما چه حقی داشتیم؟ حق داشتن پدر که نداشتم، مادرم که حق داشتن همسر که نداشت، مامان جون حق داشتن پسر، حق ختم گرفتن که نداشتیم، حق دادزدن و شیون روی قبر که نداشتیم، اصلا حق داشتن قبر نداشتیم، حق گرفتن یادبود در خانه شخصی که نداریم، پس ما چه حقی داریم؟  وقتی همه حقهایت را بگیرند دیگر به اینجایت می رسد، دیگر نمی توانی، نمی توانی ادامه دهی. هیچی نمی تونست بگه، شاید یه کم فهمید، ناراحت شد برایم و برای حرفش شاید ، اما خوب حق داشت تا جای طرف مقابلت نباشی درک نمی کنی.

امروز انگار مثل همون روزه، ترکیدم، دستم و گذاشتم روی صفحه کلید و بی اختیار و تند تند می نویسه. هر چیز پراکنده و بی سر و ته ای که تو فکر می گذره رو می قاپه و میاره رو کاغذ. اصلا نفهمیدم چی نوشتم، البته از اول هم نمی دونستم چی می خوام بگم، فقط گذاشم تا کمی خالی شم که شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 22:33  توسط بی دريغ  |