تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

*خانه گلندوک، خانه همیشه شاد، خانه مهمانی های بزرگ، عروسی و نامزدی، خانه دورهم بودن ها، خانه خاطرات کودکی، خانه سیزده بدرها، والیبال و وسطی و استخر و قایم موشک، این بار انگار نوبت تو بود. این بار نوبت تو بود که پر از غم شوی و صدای قرآن در هال بزرگ سخاوتمندت بپیچد و ما، آنهایی که هنوز مانده ایم، در سوگ صاحب مهربانت اشک بریزیم و جای خالی او و تک تک کسانی که نیستند را بیش از پیش حس کنیم. جای خالی همه نوه ها و نتیجه ها که اگر بودند .... ای کاش بودند.

 

**غروب بود. غروبی زیبا اما غمگین و سرد. در غرب آخرین رگه های سرخ بازمانده از خورشید، در شرق ماه تابان. قبرستانی کوهستانی، قبری تازه با گلهای زیبای نرگس و مریم. زمان خداحافظی بود و غروب چه زمان مناسبی....

 

***همیشه در مراسم تشییع جنازه وختم، به یاد آن شعر "تشییع" می افتم. اسم شاعرش یادم نیست، پیداش کردم می گذارم اینجا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 17:48  توسط بی دريغ  | 

"گريز" رو  که نوشتم، چند روز بعدش "سکوت سرشار از ناگفته هاست" گوش می کردم و گفت:

از بخت یاری ماست شاید

که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.


ماجراش بر عکس "گریز" منه. اما خدایی مارگوت بیکل چه مختصر و مفید و زیبا گفته! حالا اگه ما بودیم شصت خط می نوشتیم آخر هم حق مطلب ادا نمی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 12:30  توسط بی دريغ  | 

همه ما از یک چیزهایی می ترسیم یا به عبارت بهتر، فرار می کنیم. همیشه پیش آمدن آنها در ذهنمان آزارمان می دهد و ما می گریزیم. مهم نیست که از چه چیزهایی می گریزیم، از گذشته، پول، تجمل، تنهایی، فقر، از دست دادن، جدایی، دوری، ترک وطن یا ... تنها خود این گریز کافیست که آن اتفاق با شتاب  به سمتمان حرکت کند و حتما رودر رویمان قرار گیرد. نمی دانم چگونه، اما انگار این از قوانین زندگی است. شاید برای آنکه به ما ثابت کند که قدرت تحمل هر اتفاقی را داریم، یا بهمان بفهماند که باید پذیرا باشیم و از هیچ چیز نگریزیم و یا نشان دهد که آنقدرها هم بد نیست و گاهی بیهوده می گریزیم  یا .... نمی دانم. اما به گمانم بهتر باشد دست از گریز بر داریم.

 

پ.ن.: یا شاید پای از گریز برداریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 15:32  توسط بی دريغ  |