مطلب قبل رو که نوشتم یاد یه مطلبی که
دو سال پیش توی یه وبلاگ دسته جمعی نوشته بودم افتادم و فکر کردم بد نیست بگذارمش
دنبال هم. امگار یه فکرهایی همیشه تو کله آدم می چرخه و خارج بشو نیست که نیست. این مطلب اون موقع اسم نداشت اما اینجا اسمش رو
می گذارم "فاجعه ". وقتی فاجعه ای رو با یه آدمهایی تجربه
می کنی، وقتی دردی مشترک رو با همتحمل می کنید، انگار اون آدمها بخشی از وجودت می شن، مثل یک خانواده درحالیکه هیچ پیوند خونی شما رو بهم وصل
نکرده. براشون دلتنگ می شی و بادیدنشون احساس تنهایی رخت می بنده. ازشون سراغ می گیری و گاهی خبر می آیدکه یکی از پا در اومده، هرچقدرم که مرگش
طبیعی باشه احساس می کنی که دیگهنتونسته درد رو روی شونه های پیر و شکسته اش تاب بیاره.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 0:40  توسط بی دريغ
|
قبلا ها فکر می کردم که هرچه سنمان بالا
می رود؛ قوی تر می شویم، پوست کلفت تر و در سختی ها صبورتر. اما انگار نه، حساستر
می شویم و راحتتر اشکهایمان سرازیر می شوند. شاید هم این تئوری کلی نیست؛ زخمهایی
هستند که با بالا رفتن سنمان، عمیق تر می شوند و کاری تر که حتی اگر تحملمان هم زیاد شود، دیگر
تاب نمی آوریم و بالاخره روزی از پا در می آییم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 0:31  توسط بی دريغ
|
همیشه فکر می کنم چیزهای بزرگ رو چه
جوری می شه برای بچه ها توضیح داد، معانی بزرگ و عمیق که حتی برای آدم بزرگها راحت نمی شه
گفت، حتی خود آدم هم معنی درستی ازشون نداره. به نظرم باید گفت، باید از همه چیز
برای بچه ها گفت و توضیح داد، از همون کودکی. و دیدم هم که می شه و چقدر هنوز
برایم ملموس و زیباست توصیف آزادی در یک نامه کوتاه برای دختربچه ای پنج ساله:
دختر خوبم!
بیستم آذر نه سال پیش بابا از زندون
آزاد شد تا با مادرت زندگی کنه و تو رو داشته باشه با همه خوبی هات. کوچولوی من!
میدونی آزادی یعنی چه؟ آزادی اینه که بابا پیش تو بیاد، دست کوچیکت و تو دستش
بگیره و دوتایی تا اونجا که نفس دارین رو برگای خشک پاییزی بدوین بی اونکه کسی
بهتون تذکر بده و تو دخترک من مجبور نباشی بخاطر علاقه شدیدت به بابا، اعتراض
کودکانه ات رو حتی بصورت گریه بروز ندی و فکر کنی چیزی بگی بدتر می شه؛ آزادی اینه
که بابا بتونه پیش مادرت باشه تا اون دیگه اینقدر پریشون و آسیمه سر نباشه که
نتونه به مرگ خواهرش و روز "آزادی" بابا فکر کنه؛ آزادی اینه که مامان
جون دیگه گریه نکنه؛ عزیز دل من آزادی والس قشنگیه که من با تو خواهم رقصید؛ آزادی
درک ضرورته: ضرورت بودن فرزند با پدر و زن با شوهر و اینکه تو دختر خوبم علی رغم
همه اینها زندگی کنی و زندگی رو دوست داشته باشی.
با آرزوی آن روز
می بوسمت، بابا
اوین - آذر 66
امیدوارم من هم بتونم یه روزی برای
کودکم بگم، از همه چیزهای زشت و زیبا، از زندگی، آزادی، عشق و همه آنچه برایم گفته
اند و امیدوارم درکشان کرده باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 0:8  توسط بی دريغ
|
حرفهایی در دلم هست که می خواهم فریاد بزنم تا همه بشنوند، حرفها و فکرهایی هست که می خواهم با دوستانم در میان بگذارم و از نظراتشان استفاده کنم، و حرفهایی هم هست که دلم نمی خواهد آشنایی بشنود و با آنچه از من می داند به قضاوتم بنشیند. هنوز نمی دانم این وبلاگ کدام حرفها را خواهد زد، گمنام می مانم یا بانام و ... اما هرکدام که شد، چه دوستی چه غریبه خوش آمدی!