جای یه چیزهایی عوض شده. انقدر بعضی ها به وظیفه شون عمل نمی کنن که وقتی می بینی یکی داره کارشو انجام می ده، کلی قدردان می شی و می خوای ازش تقدیر کنی. ازون طرف دیدم لطفهایی که بعضی ها در حق دیگران ( خیلی وقتا خانواده شون) کردن و یه تشکر خشک و خالی هم نشنیدن و حتی مورد بی مهری هم قرار گرفتن چون در نظر اون دیگران، کاری نکردن، وظیفه شون بوده! عجب وضعی شده! نکنه ما هم فرق وظیفه و لطف رو نمی فهمیم؟!
دارم بزرگ می شوم. نه فقط به خاطر اینکه تولدم نزدیک است، به خاطر اینکه هیچ حس و هیجانی نسبت به تولدم ندارم. روز خاصی نیست، این هم روزی است مثل همه روزهای دیگه. دلم نمی خواهد جشنی برایم بگیرند، چند روز پشت هم با گروه های مختلفی که همه را دوست می دارم، تعداد زیادی دور و برم باشند با کادوهای جورواجور، انقدر بهم خوش بگذرد که زیادیم شود و از دماغم در بیاد. نه، امسال یک تبریک خشک و خالی اما گرم کافی است با یک کیک کوچک و مامان و چند نفر خودمانی. عین تولد بقیه آدم بزرگها. واقعا دارم بزرگ می شوم. یا شایدم دارم پیر می شوم.
یه بار از یکی شنیدم که هر دو آدمی روی کره زمین با 6، 7 نفر به هم وصل مشوند مثل اون چیزی که تو orkut نشون می ده که این دوست فلانی یه و ... به نظرم خیلی عجیب می آید، حالا راست و دروغ اینو نمی دونم اما فکر کنم هر آدمی در ایران با 2، 3 واسطه ،دانسته یا نادانسته، به یک خانواده اعدامی سیاسی می رسد اما در عین حال هیچ کس نمی تواند همه را بشناسد. بس که کشتار فجیع و وسیع بوده است.
پ.ن.: در سفر اخیر هم با مادری آشنا شدم که دختر و دامادش، اعدام و او، مادر و پدر نوه اش شده بود. او هم هنوز بعد از 20 سال نمی توانست از دخترش بگوید و نگرید. به راستی که "...و گورستانی چندان بی مرز شيار كردند كه بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است."
پ.ن.: در سفر اخیر هم با مادری آشنا شدم که دختر و دامادش، اعدام و او، مادر و پدر نوه اش شده بود. او هم هنوز بعد از 20 سال نمی توانست از دخترش بگوید و نگرید. به راستی که "...و گورستانی چندان بی مرز شيار كردند كه بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است."
نمی دانستم برای ورود به جاده مشهد از آنجا می گذریم. به افسریه رسیدیم، وارد جاده رضا شدیم و بازار گل را رد کردیم. سمت چپ را نگاه می کردم تا مبادا بگذریم و نبینم.(انگار چه چیزی را از آنجا می توانستم ببینم.) کلیسای قبرستان ارامنه پیدا شد و بعد خیابان خاوران و بعد نرده های سبز رنگش. ملغمه ای از دلتنگی و شادی و شگفتی هجوم آوردند، عجب اتفاقی! فردای آن روز، روز پدر بود! در دل زمزمه کردم"بابا روزت مبارک" و چشمانم را به روی اشک بستم.
