هیچ جوری نتونستم به ترسم غلبه کنم، به
خاطر ترس بی منطقی که دست و پامو بسته بود ضعف شدیدی بهم دست داد که از غصه اش
اشکهام سراریز شد. تا حالا از ضعف گریه نکرده بودم. احساس عجز و ناتوانی بد چیزیه
که اول فقط در مقابل ترس بود اما بعد اشک هم اضافه شد. و خوب نتیجه هم معلومه دیگه:
ضعف بیشتر و اشکها بیشتر. من یه ترسوی
ناتوان به تمام معنا هستم.....لوس رو جا
انداختم....
پینوشت: نپرسید ترس از چی بود که آبروم می ره.
وقتی حرفات با یه دوست همه اش تو گذشته دور زد، حول خاطرات و یادآوری اتفاقات، در مورد اینکه چه بودیم و چه می کردیم؛ وقتی صحبتی از حال، اون چیزی که هستیم، می گذرونیم، می اندیشیم و احساس می کنیم نشد؛ وقتی جز شوخی و خنده حرفی برای گفتن نبود، بدون که اون دوستی دور شده و داره به همون خاطره ها می پیونده. گاهی ناخودآگاه پیش میاد، بدون خواست تو و غم انگیز...
پینوشت: اعصاب ندارم اصلا.
گمان مبر
تنها اندک انسانهایی
پدیدآورندگان نور و روشنایی اند.
و دیگران هیچ اند
مگر مشتی خاک و گل.
همه شما نور هستید.
باز هم از "یادداشت های مرد
فرزانه" نوشته "ریچارد باخ"
یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که
درکت کند و تو را
همان گونه که هستی بپذیرد.
و عاقبت
در می یابی که او
از همان آغاز
خودت بوده ای.
از "یادداشت های مرد فرزانه" نوشته "ریچارد باخ"
