تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

پشت پنجره اتاقم یه گلدون شکعدونی یه، ازین گلدونهای دراز سفید گلباران. چند هفته پیش دو تا یاکریم ( کبوتر چاهی) گیر داده بودن به این گلدون، یکی دو روز بود که مامانم به دلیل مشغله زیاد گل رو آب نداده بود و این دوتا هم مییومدن، روی نرده می شستن، تو گلدون می رفتن، بغبغو می کردن واسه هم، حتی چند تا خار و خاشاک آوردن. اما خوب من یه روز گلدون رو که حسابی تشنه بود آب دادم و دیگه از این دوتا خبری نشد. دیروز با اینکه خاک گلدون تر بود باز سروکله شون پیدا شد. خانوم کفتره رفت نشست توی گلدون، زیر سایه شمعدونی. آقا کفتره یا روی نرده می نشست و اطراف رو می پایید یا می رفت خار و خاشاک میاورد. وای انقدر جای دوست عکاسمو خالی کردم وقتی تیکه چوب رو با عشق داد به نوک اون یکی و اونم گذاشتش زیرش و لونه رو مرتبتر و بزرگتر کرد. چه عکسی می شد ها. بگذریم اینا اونجا بودن تا اینکه مامانم اومد و به پنجره نزدیک شد که پریدن از ترس. بعد ما دیدیم که یه تخم خوشگل کوچولو گذاشتن. برای همین بود که این دفعه خانومه از جاش جم نمی خورد و با هم پرواز نمی کردن. مامانم گفت کاش نمی گذاشتی حالا چه جوری گلدونو آب بدیم؟ و خوب منم که نفهمیده بودم چه خبره و فکر کرده بودم مثل اون دفعه یه مدت میان و میرن. خلاصه یه ذره فکر کردیم و مامانم یه بیلچه آورد و گوشه گلدون رو کند تا از این به بعد آب رو اونجا بریزه تا جمع شه و لونه کبوترها خیس نشه. گلدون تشنه رو آب داد اما هر چه منتظر نشستیم تا کبوترها برگردن نیومدن. مامانم می گفت چون اونجا رو تغییر دادیم نمیان اما آخه ما از ترس به تخم و لونه اصلا دست نزدیم. شب که می خواستم بخوابم باز هم آروم نکاه کردم و دلم به حال تخم تنها سوخت. صبح که پاشدم دیدم مامان کبوتر سرجاش نشسته و باباکبوتر هم از صبح تا حالا که ظهره داره تند و تندد خار و خاشاک میاره. قرا شد دیگه اون تیکه پرده رو کنار نزنیم که رفت و آمد اتاق نترسوندشون. آخیش، خیلی خوشحال شدم که به هم رسیدند. یه خانواده کوچولو و مهربون هم همسایه ام شدند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 12:50  توسط بی دريغ  | 

ترس می تونه یک حلقه حسی ایجاد کنه بین ضعف و غصه. تازه تجربه اش کردم.

هیچ جوری نتونستم به ترسم غلبه کنم، به خاطر ترس بی منطقی که دست و پامو بسته بود ضعف شدیدی بهم دست داد که از غصه اش اشکهام سراریز شد. تا حالا از ضعف گریه نکرده بودم. احساس عجز و ناتوانی بد چیزیه که اول فقط در مقابل ترس بود اما بعد اشک هم اضافه شد. و خوب نتیجه هم معلومه دیگه: ضعف بیشتر و اشکها بیشتر. من یه ترسوی ناتوان به تمام معنا هستم.....لوس  رو جا انداختم....


پینوشت: نپرسید ترس از چی بود که آبروم می ره.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 0:44  توسط بی دريغ  | 

وقتی حرفات با یه دوست همه اش تو گذشته دور زد، حول خاطرات و یادآوری اتفاقات، در مورد اینکه چه بودیم و چه می کردیم؛ وقتی صحبتی از حال، اون چیزی که هستیم، می گذرونیم، می اندیشیم و احساس می کنیم نشد؛ وقتی جز شوخی و خنده حرفی برای گفتن نبود، بدون که اون دوستی دور شده و داره به همون خاطره ها می پیونده. گاهی ناخودآگاه پیش میاد، بدون خواست تو و غم انگیز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 17:59  توسط بی دريغ  | 

کلیه روشن فکرها، سیاسی کارها، با فهم و شعورها، انسان دوستها، عدالتخواهان ومدافعان آزادی عزیز تا اطلاع ثانوی غر زدن ممنوع! شعار اینکه کشور ما خیلی بهتر از اینها تونه باشه نشنوم. از کجا؟ از هوا بهتری بباره؟ اگر براتون وضعیت ایران و مردمش مهم بود می تونستین یه تکونی به خودتون بدین و اشتباه رای ندادن انتخابات ریاست جمهوری رو تکرار نکنین. واقعا راست می گن که از ماست که بر ماست. متاسفانه انتخاب مردم عامی اینه و یه سری روشن فکرها هم که .... فقط نمی دونم چند بار باید این اشتباه تکرار شه و تاوانش رو همه بدهند.
پینوشت: اعصاب ندارم اصلا.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 0:20  توسط بی دريغ  | 

گمان مبر

تنها اندک انسانهایی

پدیدآورندگان نور و روشنایی اند.

و دیگران هیچ اند

مگر مشتی خاک و گل.

همه شما نور هستید.

 

باز هم از "یادداشت های مرد فرزانه" نوشته "ریچارد باخ"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 14:2  توسط بی دريغ  | 

یک عمر

در انتظاری تا بیابی آن را که

درکت کند و تو را

همان گونه که هستی بپذیرد.

و عاقبت

در می یابی که او

از همان آغاز

خودت بوده ای.

 

از "یادداشت های مرد فرزانه" نوشته "ریچارد باخ"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 13:31  توسط بی دريغ  |