بچه ها تو نظرات نوشته قبل به این شعر
اشاره کرده بودند، گفتم آوردنش در اینجا خالی از لطف نیست.
شبانه
میان خورشیدهای همیشه
زیبائی تو
لنگری ست –
خورشیدی که
از
سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند.
نگاه ات
شکست
ستم گری ست –
نگاهی که عریانی ی روح مرا
از
مهر
جامه
ای کرد
بدان سان که کنون ام
شب
بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.
وچشمان ات با من گفتند
که فردا
روز
دیگری ست –
آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است!
وینک مهر تو:
نبردافزاری
تا
با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.
□
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت نا به هنگام ام گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
□
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری
ست –
نگاه ات
شکست
ستم گری ست –
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست.
احمد شاملو از مجموعه "آیدا در
آینه"