تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

در جشنواره خیریه پیام امید در روزهای 24، 25 و 26 بهمن شرکت کنید و به هموطنان نیازمند خود کمک کنید. من از این جمله های قشنگ بلد نیستم، به لینک زیر برید، توضیحات اینکه این موسسه چیه اونجا هست. حتما بیاین و به دوستاتون هم بگین:

http://www.payamomi d.com/Festival- 86.htm

این لینک هم، لینک لوگوهاشونه که توی وبلاگهاتون بگذارید و تبلیغ کنید:

http://www.payamomi d.com/images/ banner_index. htm


+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 13:24  توسط بی دريغ  | 

کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جابگیری خودت رو کوچک کنی.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 18:42  توسط بی دريغ  | 

اولين بار نبود که کوری را می­ديدم اما انگار اين بار فرق داشت. وقتی مرد نمی توانست کارت سلف را در شيار بکشد تا غذا بگيرد، بغضم گرفت. آشپز او را می شناخت و به کمکش آمد؛ من نيز او را می شناختم، مرد مهربان و صمیمی است، بارها در کتابخانه ديده بودم که به سختی اطلاعات کتابها را وارد کامپيوتر می کند یا شبی که از ما کمک خواست تا در تاریکی از پله ها پایین بیاید. یادم می آید که روزگاری با موتور به دانشگاه می آمد، حالا در روز در کنار پله های سلف ایستاده است تا از مردانی که می گذرند برای پایین رفتن کمک بگیرد. دیگر نمی توانستم اشکهایم را نگه دارم، می دیدم که او دچار کوری تدریجی است و کم کم تمام توانایی خود را از دست می دهد..... من هنوز کور نبودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 14:11  توسط بی دريغ  | 

We are on the same boat!?!

mmm
yes?!
mmmmm
no?!
mmmmmmmm
....
mmmmmmmmmmm

I haven't chosen my boat yet. This is the fact. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 23:37  توسط بی دريغ  | 

بچه ها تو نظرات نوشته قبل به این شعر اشاره کرده بودند، گفتم آوردنش در اینجا خالی از لطف نیست.

شبانه

میان خورشیدهای همیشه

زیبائی تو

لنگری ست –

خورشیدی که

             از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند.

 

نگاه ات

         شکست ستم گری ست –

نگاهی که عریانی ی روح مرا

                                     از مهر

                                             جامه ای کرد

بدان سان که کنون ام

                            شب بی روزن هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.


وچشمان ات با من گفتند

که فردا

             روز دیگری ست –

آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است!

وینک مهر تو:

نبردافزاری

          تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نا به هنگام ام گریزی نبود

چنین انگاشته بودم.

 
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

             لنگری ست –

نگاه ات

             شکست ستم گری ست –

و چشمان ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست.


احمد شاملو از مجموعه "آیدا در آینه"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 23:19  توسط بی دريغ  |