تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

امروز یه نوشته قديمی پيدا کردم:

وقتی کوچک هستی، توانايی­های کم، محدود و شايد بتوان گفت حقير؛ ناخودآگاه غبطه و حسادت می­آيند. فرقشان را گاهی نمی­توانی درک کنی، شايد هم بتوانی ولی به هر حال مغرور نبودن از بزرگی ساده­تر از غبطه نخوردن به بزرگی است.

 خوب انگار اون موقع این نظرو داشتم و خوب مسلما یه روز حالگیری یا دپ یا همچین چیزی اینو نوشتم. اما الان فکر می کنم که هر دوتاش سخته. ای کاش آدمها با هم مقايسه نمی ­شدند. البته می دونم که خيلی از مقايسه ها و احساسات دست خود ماست و خودمونيم که به یه سری از این قضاوتها و مقایسه ها دامن می زنیم. پس  کاش ناخودآگاه انسانیمان انقدر مقایسه گر و  پر توقع از خودش نبود....

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 19:30  توسط بی دريغ  | 

نمی دونم چرا حس نوشتن نیست. فکرها و حرفهای مختلف تو کله ام میان و میرن ولی یا قابل گفتن نیست یا ارزش گفتن ندارن. شرمنده دوستانی که میان و سر می زنن! انگار تخلیه شدم! یعنی به این زوودی؟؟؟!! نه بعیده. باز راه میفتم.

الان یه چیزی یه جا دیدم که باید به خودم یادآوری کنم: دست کم نگیر آدمها رو، از ظاهر، یه برخورد، یه حرف فکر نکن شناختی، فوری دسته بندی نکن که فلانی این تیپی یه، ظرفیت و پیچیدگی آدمها بیشتر از این حرفهاست و همه حرفهایی تازه برای تو خواهند داشت. در یک کلام: قضاوت نکن!!! تنها نظاره گر باش و گوش فراده.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 23:23  توسط بی دريغ  | 

اگه کشور ما جهان سومه، اگه شهرمون شلوغ و کثیفه، اگه ترافیک زیاده، اگه اقتصاد داغونه، اگه هزار تا چیز دیگه که همه مدام داریم در موردش غر می زنیم... عوضش یه آب و هوا و طبیعت داریم تووووپ! بارون به جا، آفتاب به جا، برف به جا، کوه اینجا، دریا اونجا، کویر آنجا...
دیروز که از در اومدم بیرون بارون زیبا همه جا رو شسته بود، کوه رو برف زده بود، ابرای تپل مپل سفید تو آسمون تیره می درخشیدن، مردم هم طبق معمول می رفتن سر کار یا به قول خودشون بدبختی شون، با این تفاوت که بعضی از اهل حالها به قطرات بارون که رو شیشه می خوردن لبخند می زدن و با دونه های تگرگ بازی می کردن! خدایی بد نیست یه مقدار مثبت نگرتر و قانعتر باشیم. اونقدرها هم زندگی بد نیست! ممنون خدا جون!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 13:44  توسط بی دريغ  |