تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

عجب زمونه ای شده! جو بدی که همه رو تو خودش کشیده.

همش داریم میدوییم. دنبال این مدرک، اون مدرک. اوه اوه فلانی یک سال از من کوچیکتره ولی چند ماه درسش جلوتره . وای چقدر عقبم. وای داره دیر می شه. وای همه دارن فلان کارو می کنن. اگه نکنم کم میارم، لابد بعدا پشیمون می شم، لابد به اندازه فلانی موفق نمی شم. که چی؟ فوقش یک سال از 70سال هم خوش گذروندی!

انقدر داریم میدوییم که اطرافمونو نمی بینیم، لذت نمی بریم، حتی نمی بینیم که به سمت چی داریم میدوییم، حتی فرصت نداریم فکر کنیم که آیا این همون چیزیه که می خوام؟ اگه فرصت کنیم جرات نداریم. جرات نداریم که اون چیزی که خیلی ها انتخاب کردن (یا جوگیر شدن و توش رفتن) رو انتخاب نکنیم. جرات نداریم که اعتراف کنیم این بدو بدو، این زندگی که شما دوست دارین رو من نمی خوام! من جور دیگری دوست دارم و الزاما احمقانه تر، بدتر و کم محتوا نر از مال شما نیست. مساله انتخابه!

به خودمون سخت می گیریم. عادت داریم بهترین باشیم و در بالاترین سطح. ناخودآگاه از اینکه دلمون می خواد از این بازی بیرون بیایم ناراحتیم؛ از اینکه دلمون می خواد یه آدم عادی باشیم، می خوایم قله های ترقی رو رها کنیم و بشینیم و استراحت کنیم و از زندگی لذت ببریم و...

اما من از این جو خسته شدم. من خودمو مجبور نمی کنم به کاری که دوست ندارم. من جوگیر نمی شم. من انتخاب می کنم یعنی سعی می کنم. سعی می کنم چیزی که دوست دارم رو انتخاب کنم و از اشتباه نترسم و البته شهامت برگشت رو هم داشته باشم. هیچ وقت دیر نیست، لا اقل به این زودی ها دیر نیست. به آدمهایی که در سنهای بالا کارهایی رو شروع می کنن و با امید و پشتکار ادامه می دن غبطه می خورم. امیدوارم من هم بتونم زندگیمو جوری که دوست دارم بسازم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 12:49  توسط بی دريغ  | 

یکدیگر را می آزاریم

بی آنکه بخواهیم،

شاید بهتر آن باشد

که دست به دست یکدیگر دهیم

بی سخنی.

دستی که گشاده است

می برد

می آورد،

رهنمونت می شود

به خانه یی که

نور دلچسبش گرمی بخش است.

 

مارگوت بیکل "سکوت سرشار از ناگفته هاست "

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 12:14  توسط بی دريغ  |