مثل همیشه می آييم اگرچه امسال به خاطر خندق فاضلاب، عبور سخت است ولی غیرممکن نیست، آنهم برای ما!!! وارد می شوم و مثل همیشه آن لبخند و آن احساس تعلق عجیب و غریب می آيد. هیچ جایی انقدر امن نیست، هیج جایی انقدر مال من نیست، مال ما نیست ...
مثل همیشه گلها را می چینم، می چینیم؛ روی خاک، روی سنگ، روی دیوار، روی بوته های خار. خاوران تنها جایی است که بوته های خار گل می دهند، آنهم چندین نوع گل از یک بوته : رز قرمز و زرد و صورتی، داوودی ریز درشت ، گلایل طبیعی و رنگ شده، میخک کمپر و مینیاتوری، آفتابگردون و ... تازه هر فصل گلهای همون فصل، وای که عاشق اسفند و بهارشم با زنبق و نرگس، لیسیانتوس و آنیمون و فریزیا، میموزیا و ارغوان، شقایق و گلهای زرد و بنفش خود خارها...
گلها را می چینم با زمزمه شعرها و سرودهای قدیمی، سرودهایی که از بچگی در ذهنم حک شده اند، و این آرامش بخش ترین کار دنیاست و انرژی دهنده ترین.
کم کم جمعیت جمع می شود، گلها در همه جا پخش و عکسها چیده می شوند. سکوت یک دقیقه ای و درود درود درود. مراسم شروع می شود، به عکسها می نگرم، پنجاه و سه عکس، بعضی هم عکس عزیزانشان را جا گذاشته اند، شاید شصت و خرده ای بشود. شصت تا از چهار هزار و خرده ای ؟! دلم می گیرد. به عکسها می نگرم، چه چیزی آنها را با تمام تفاوتهاشان به هم پیوند می دهد؟ در چشمان تک تکشان خیره می شوم، چشمانشان از عشق و شور زندگی لبریز است ... صدای سرود بلند می شود، صدا بیشتر زنانه است که با ته صدایی از پسران همراه می شود، از فالش و کوک و بم و زیر خبری نیست اما از هر گروه کری دلنشین تر می خوانند، دلنشین تر می خوانیم
" می گذرد در شب آيينه رود خفته هزاران گل در سینه رود ...."
پینوشت: از شهریور می خواستم این پست را بنویسم، می خواستم بیشتر بنویسم اما بعد از نوشتن حتی همین هم، شک کردم که بگذارمش یا نه. به هرحال به نیت بی دریغ نوشتم پس باید بگذارمش.
