نگاه ها از عشق خالی می شوند
و دیوارها قد می کشند.
همه با هم غریبه می شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/06/29ساعت 12:59  توسط بی دريغ
|
آدم باید یا شهامت خودکشی داشته باشه یا توان خوب زندگی کردن!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/06/25ساعت 1:21  توسط بی دريغ
|
عید امسال بود، با خاله و مامان رفتیم موسسه، (موسسه مهرطه در حقیقت یه پرورشگاهه که از 20، 30 تا دختر کوچک و بزرگ نگهداری می کنه) فضای غریبی بود که الان حس تعریف کردنش نیست...
اونجا بود که یه بار دیگه فکر کردم که " ای کاش می تونستم نه پول، نه امکانات، نه محبت بلکه بخشی از خوشبختی ام را به آنها هدیه دهم."
خدایا آیا اون چیزی رو که از من گرفتی به اونها دادی؟؟ اگه آره که راضی ام! ممنونم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/06/25ساعت 0:57  توسط بی دريغ
|
مرد گفت: نگاه نکنین می خنده، تو چشماش غمه!
و این انگار مجوزی بود برای دخترک تا اشکهایش که در آستانه چشمانش جمع شده بودند، فرو بریزند و کسی جلودارشان نباشد. دیگر لو رفته بود، دیگر نقش بازی کردن بی فایده بود، نقش قوی بودن، نقش فراموش کردن، نقش شاد بودن....
در دل مرد را ستود، او را رها کرده بود، دیگر نقابی در کار نبود، او خودش بود، غمگین، افسرده و تنها!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/06/25ساعت 0:51  توسط بی دريغ
|
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گه گاه آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
مارگوت بیکل "سکوت سرشار از ناگفته هاست "
پی نوشت: من نگریختم، آرامش خاطر زودتر بیا لطفا!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/06/22ساعت 15:27  توسط بی دريغ
|
مگر پیش از او وجود نداشتی؟ نمی زیستی؟
پس چگونه است که اینگونه تهی شده ای؟! مرده ای؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/06/22ساعت 15:14  توسط بی دريغ
|
دخترت را کجا رها کردی؟ پری کوچکت را در کدام کوچه پس کوچه گذاشتی و از دور نگریستی تا چه کسی او را می برد؟ مادر! نمی دانم آيا بايد مادر خواندت یا نه؟! وقتی فکر می کنم می گویم لابد مجبور بودی، لابد نمی توانستی دخترکت را در آغوشت نگه داری و رشد دهی؛ لابد هزاران سختی و بدبختی و غم در زندگی تو نيز بود که پاره تنت را رها کردی و به دست سرنوشت سپردی.
بگذریم، نمی خواهم سرزنشت کنم، امروز نمی خواهم کینه و خشمی را که گاه از مادران و پدرانی چون تو احساس می کنم، بیان کنم. امروز خبری خوش برایت دارم. مادر! مادر پری! دخترت به زودی عروس می شود! باور نمی کنی، نه؟ آری باورش سخت است، تو حتی بزرگ شدن او را هم ندیدی...او عروس می شود و به سوی زندگی جدیدی گام برمی دارد.حتما خيلی بیشتر از دختران با مادر می ترسد، خیلی بیشتر نگران است اما چاره ای نیست. باید برود و می رود. تو نیستی تا کاری برایش کنی، شاید تنها بتوانی دعایش کنی و خوشبختی را برایش آرزو کنی. این نیز غنیمت است، دریغ مدار!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/06/18ساعت 22:39  توسط بی دريغ
|
فکر می کنم با دو پست قبل، دلیل نامگذاری وبلاگ کاملا مشخص شده باشد. این وبلاگ یکی دو سال است که در ذهنم شکل گرفته و این دو پست در آن نوشته شده بود ولی به دلیل مشغله زیاد یا شاید همت کم افتتاح نشده بود. بالاخره امسال تصمیم گرفتم که این وبلاگ را به عنوان هدیه تولدم به خودم هدیه کنم. به خاطر مسایلی که پیش آمد یک مقدار دیر شد و حس و حالم کمی تغییر کرد اما شد و من خواهم نوشت....
از "دوستانی برای همیشه" ممنونم که طبق معمول تجربیات مشترکمان برایم مفید و جرات دهنده بوده است.
+ نوشته شده در شنبه
1386/06/10ساعت 0:26  توسط بی دريغ
|
... اما بدان که بی خورشید زندگی نیست، نور نیست، زیبایی نیست و بکوش "که چون آفتاب بی دریغ باشی" و آنچنانکه در تاریکترین لحظات، روشنی بخش جان بابا بودی به زندگی اطرافیانت نور و گرما ببخشی و چون بابا به خورشید و طبیعت و انسان، عشق بورزی دخترم! "گلها" را دوست بدار و "شادی" را فراموش نکن
آنکه همیشه بیاد توست، بابا منوچهر
اوین - مرداد 65
+ نوشته شده در جمعه
1386/06/09ساعت 23:46  توسط بی دريغ
|