تبليغاتX
بی دريغ

بی دريغ

پسرخاله کوچیکه کوچکترین نوه بود اما تجربیاتش به سنش نمی خورد هم زیاد بودن هم زودهنگام و البته همینم باعث می شد بزرگتر به نظر بیاد اما خوب بالاخره تنها کسی بود که از من کوچیکتر بود و حس محبت من بهش از جنس دیگه بود از جنس بزرگترانه!! وقتی راهنمایی دبیرستان بود با ماها میومد کوه و حتی گاهی بیش از کسایی که ازش بزرگتر بودن قابل اعتماد بود، فکر کنم من 20 پس اون 16 ساله بود که دماوندو زدیم. از مذهبی بودن تا قرطی بودن، از سفرهای هیجان انگیز کوه و دشت و بیابون تا فتح قله، از درسخون و بچه مثبت بودن تا هنری شدن و پروژه های معماری و ماکت و هزار تجربه دیگه. دو سال پیش هم یک تجربه دیگه سراغش اومده بود: میله های زندان! انگار باید همه چی رو تجربه می کرد اون هم زودتر از همه ما... می دونستم که این تجربه خیلی متفاوته و البته خیلی سخت اما خوب انگار این یکی رو کم داشت دیگه و چاره ای نداشت جز گذروندنش... هرچقدر سخت تموم شد و حالا داستانهای این تجربه هم رفته تو کوله بارش که با اون روحیه طنزهمیشگی اش تعریف کنه و همه مونو رودبر کنه از خنده همونطور که شب آزادیش کرد...

الانم یه تجربه دیگه منتظرشه، رفتن و دوری از وطن... وقتی شنیدم خیلی دلم گرفت، تمام خاطرات خوش بچگی و بزرگی از جلوی  چشمم رد شدند و دلم براش تنگ شد. آخر هم یاد شب آزادیش افتادم، یه حس خیلی عجیبی بود وقتی جلوی زندان همو محکم بغل کردیم انگار شادی اون لحظه غیرقابل باور بود... و حالا به زودی وقت خداحافظی می رسه، چقدر تلخه برام این لحظه، هنوز کارهای سفرش مرتب نیست اما می دونم که چاره ای نیست و این تجربه جدید رو هم باید پشت سر بگذاره.امیدوارم پر از شادی و پیروزی باشه! سفرت سلامت پسرخاله کوچیکه! دوستت دارم و دلم براش تنگ می شه!  

 

پینوشت 1: قسمت اول این مطلب هم از اونهایی بود که تو ذهنم نوشته بودم و الان سعی کردم بازیابی کنم همچین به دل خودم که ننشست اما خوب می گذارم که بیش از این یادم نره حسم...

پینوشت 2: این یک خداحافظی زودهنگام بود. هنوز نمی دونم چقدر تا لحظه رفتن وقت مونده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 20:17  توسط بی دريغ  | 

تنها زندگی کردن با تمام سختی و دلتنگی اش یک تجربه مفیده چون باعث می شه خودتو بیشتر بشناسی. مثلا بفهمی که درست شدن یک کوه از کارهایی که همیشه دوست داری انجامشون بدی اما عقبشون می اندازی، ورزش نکردن، تموم نکردن کارهای عقب افتاده، زنگ نزدن به دوستها، کتاب نخوندن و خیلی کارهای دیگه، هیچ کدوم به خاطر کمبود وقت، ازدواج، سرشلوغی های زندگی، مهمانیهای زیاد، کارهای خونه، دیر خوابیدن، ترافیک و ... نیست بلکه همش از خود خودته، از روحیه تنبلت! و خوب این شناخت اگر آدم یادش نره به مرور کمک می کنه که تلاش کنه یه اصلاحاتی رو خودش انجام بده و برای کارهایی که دوست داره وقت ایجاد کنه و البته از اون بهتر آدمو آگاه می کنه که علت اصلی چیه تا آدم بی خودی به چیزهای بی ربط گیر نده  و غر نزنه! فقط اگه تنهایی یاد می داد که چه جوری آدم تنبلی رو از میدون به در کنه دیگه عالی بود، احتمالاً در مدت طولانی تر به اونم کمک می کنه اما به دلتنگی اش نمی ارزید واسه من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 19:11  توسط بی دريغ  | 

ما را چه می شود؟ نمی دانم چگونه است که عصیان نمی کنیم؟ چگونه است که خود را از این درد و کژی به آتش نمی کشیم؟ چگونه است که بوی تعفن خفه مان نمی کند؟ چگونه است که زنده ایم ؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 21:16  توسط بی دريغ  | 

دلم برای خودمان می سوزد،

وقتی آرش سبحانی می خواند "سر این تونل وحشت، می بینم به نوری هست، پشت این دیوار سنگی یه دشت سبز!" و همه خارجی های سبز جیغ می زنند از هیجان، از همدلی، و امید شاید. چقدر دلمان به چیزهای کوچک خوش می شود.

 دلم برای خودمان می سوزد،

وقتی پیشرفت سنگاپور را که حتی از تهران کوچکتر است می بینم، آزادی و تنوع پوشش مردم مالزی، تحمل خودشان و حکومتشان را. چقدر در ابتدایی ترین مسائل مانده ایم، چقدر از ابتدایی ترین حقوق محرومیم.

 دلم برای خودمان می سوزد،

وقتی کلیپ های قبل انتخابات را باز می بینم، همه از جوان و پیر سبز شدند، چه لبخند امیدوارانه ای بر چهره ها نقش بسته، چه هیجان و امیدی موج می زده. چقدر به گامهای کوچک برای آزادی و پیشرفت قانع بودیم.

 دلم برای خودمان می سوزد،

وقتی در اخبار بین المللی خبر از فلان جشن توی فلان کشور می دهند، فیلمهای جشن و شادی مردم به عنوان مهمترین خبر اون کشور پخش می شود و از ما، از ایران، فیلمهای اعتراش، وحشت، اشک، باتوم، سرکوب، تیر، خون. چقدر برایمان غریب است خبرهای خوش بدون زندان و شکنجه و تجاوز.

 دلم برای خودمان می سوزد،

وقتی در دل می ترسیم ولی می آییم، با سکوتمان فریاد می زنیم، سبز می شویم، خون می شویم، فریاد می شویم، می ایستیم، می مانیم.

دیگر دلم برای خودمان نمی سوزد،

به خودمان افتخار می کنیم، دیگر رای مان را نمی خواهیم، دیگر چیز کوچکی نمی خواهیم، آزادی مان را می خواهیم و پایش ایستاده ایم. چقدر آزادی را دوست داریم.

 

پی نوشت:

  • خیلی اون چیزی نشد که می خواستم اما می گذارمش برای شروع مجدد.
  • ممنون از اینکه هنوز به اینجا سر می زنین. به علت سرشلوغی های متفاوت و متناوب (امور خیر و ناخیر و تجمع و پایان نامه ...) غیبت من خیلی طولانی شد.
  • آهنگ "دشت سبز" گروه کیوسک را می توانید از لینک زیر دانلود کنید:

http://www.4shared.com/get/122015206/f67d0ade/kiosk_dashte_sabz.html;jsessionid=15C99CD2A11830CBCE169B6AE3424F83.dc90

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 13:2  توسط بی دريغ  | 

دلغشه! دلغشه! دلغشه!.....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 0:54  توسط بی دريغ  | 

این بیفایده هم ذوق شاعری داره ها! ممنون، شعر(یا متن، من تخصص ندارم) آرامش بخشی بود. آخر دید خوب داشتن به یک اتفاق بد، مثبت اندیشی، هنر پذیرفتن آنچه نمی توانیم تغییر دهیم و به بهترین حالت ممکن فکر کردن. با وجود دلتنگی فراوان برای زمین خشک پر خار وبوته مان،  و به خاطر علاقه شدید بابا به طبیعت و زندگان، ای درختهای بیگناه با شما دوست خواهم بود، اما با باغبانهایتان هرگز!

راستی آیا ریشه هایتان به آنها گره خورده؟ یا هرچه از آنها مانده بود را برده اند؟ اما روحشان در شاخه هاتان خواهد پیچید، خواهید دید، خواهند دید....

درختان حماسي

به هر درخت نامي مي دهيم
در زير سايه درختان مي نشينيم
باد که در برگ درختان بپيچد
به صداي آنها گوش مي دهيم
که با ما مي گويند
از ريشه خود که در ريشه
مردان و زناني گره خورده
تا بي نهايت اين خاک
سبزي برگهايشان
ياد آور طراوت
نشان زنده بودن آنهاست
آبشان مي دهيم
بزرگشان مي کنيم
تا هر رهگذري ببيند چگونه بزرگ مي شود يادشان
بهشت کوچکي خواهد شد بر روي زمين
خاوران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 14:37  توسط بی دريغ  | 

نوشته قبل رو می گذارم و دیگه ذهنم کم میاره. این مادرا چه حالی دارن الان؟ بیست سال اومدن و رفتن، یه سنگ کوچیکو برا خودشون نشون کردن و بیست سال هر ماه و شاید هر هفته اومدن و روش گل گذاشتن و باهاش درد دل کردن. آخه چه آسیبی به شما می زد؟ آسیب رو خودتون به خودتون زدید! گندی زدین و برای پوشوندنش گند دیگه ، تا کی می خواین ادامه بدین؟ حالا چی میشه؟ مادرا چه عکس العملی نشون می دن؟ تعداد مادرها خیلی کم شده، خیلی ها مردن. طفلی اینایی که موندن و باید این زجر رو هم بکشن. قلبشون تحمل این ضربه آخر رو داره؟ از کجا معلوم که آخری باشه! .........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 22:47  توسط بی دريغ  | 

ماشین می ایستد، پسر جوانی مادربزرگش را پیاده می کند. مامانم می گوید: "ا، مادر کوچیکه. مادر نادر. خیلی وقت بود ندیده بودمش.فامیلش چی بود؟ ام. یادم نمی آد" پیرزن از ماشین پیاده می شود، پشتش خم شده و تقریبا دولا دولا راه می رود. می آید به قسمت قبل از 67 ای ها، قبر پسرش را با سنگ کوچکی نشان کرده، گرچه مطمئنم جاشو حفظه، مگه می شه آدم خاکو بکنه، عزیزشو پیدا کنه و جاش یادش  بره؟! با پشت خمیده اش به سرو کوچک بالای سنگ آب میده، گلهاشو می گذاره و می نشینه بالای قبر. ساکت ساکت. در همین حین، یه مادر دیگه از راه می رسه، مادر الماسی، بعد از حال و احوال با ماها می گه که خیلی وقته نیومده. با تاکسی و اتوبوس و ... از کرج تا اونجا اومده، تعریف می کنه که بچه هاش بهش گفتن، بگذار ما می بریمت، باهم می رویم؛ اونم گفته " نمی خواد، ولم بکنین، بذارین خودم برم و دل سیر بشینم، با شماها عین هندونه نرسیده می شه تا نرسیدیم می گین بریم. بذارین به حال خودم باشم و بعد این همه وقت که نیومدم حسابی بمونم." معلومه دلش خیلی تنگ شده، نمی دونم چه جوریه، نمی دونم از خاک اونجاس، از روح هزاران نفری که اونجان، از مرگ عجیبشونه یا از چی که بعد از 20 سال، هنوز هم چند هفته که نمی ری انقدر دلت تنگ می شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 22:37  توسط بی دريغ  | 

چی داره می گذره؟ هرچه بیشتر می گذره، بیشتر تو فکر می رم، بیشتر تعجب می کنم، بیشتر دلم تنگ می شه، بیشتر نمی فهمم.

 اول که خبر را می شنوم، می خندم و به مامان می گم "خوب چه فرقی می کنه، اونجا خاک باشه یا درخت یا سوله یا ساختمان یا اتوبان؟ ما می ریم و گلهامونو می ذاریم، کاری هم به کسی نداریم." شاید یه کم آروم می شه و بعد باهم سعی می کنیم بفهمیم که این کار چه فایده ای به حالشون داره. اگه خاک گورها رو برداری و ببری در ناکجاآباد بریزی و جاش کود بریزی و درخت بکاری دیگه کسی نمی تونه ثابت کنه که چند هزار نفر اونجا به خاطر عقیده شون خوابیدند؟ این همه دردسر به خودتشون دادن که چی؟ از چی می ترسن؟ از خاک؟ از خاکی که حتی دیگه استخونهای زیرش هم پوسیدن؟ مگه کسی قراره از سازمان ملل بیاد و اینا هم بذارن اونجا رو بکنه و بعد بگن دیدین اینجا جسدی نیست؟ باهم فکر می کنیم و هیچ دلیلی نمی یابیم.

  هرچی بیشتر می گذره، فکرها بیشتر و بیشتر می شه، بی تاب و بی تابتر می شم. تو این اوضاع شلوغی که هزار تا کار دارم و هر روز دعا می کنم زمان کش بیاد و به کارهای بیشتری برسم؛ هر لحظه آرزو می کنم که زودتر جمعه بیاد و برم ببینم چه جوری شده. یعنی می ذارن بریم؟ بعیده! هرچی بیشتر می گذره می بینم که کی میگه فرق نمی کنه، من همون خاک سفتی رو می خوام که نمیشه هیچی توش کاشت، من همون بوته هایی رو می خوام که گلهامونو تو خودشون جا می دادن، من همون فضا رو می خوام. کی از اونا درخت خواست؟ وقتی به پسرجوان می گم "جای هر بابا، یه درخت. جنگلی کاشتند برامون" و اون می خنده و می گه "آره، یه عمر خودمون و کشتیم که یه شاخه سبز کنیم اونجا و نشد، حالا اینا چه کردن. دستشون درد نکنه" با هم می خندیم و مطمئنم که اون هم به همون چیزهایی فکر می کنه که من، که اونهم این درختهای سبز رو نمی خواد.

  فکرم همینجور می چرخه، خوبه اونا مسلمونن و ما و پدران ما کافر! خوبه تو دینشون گفته که به هم زدن گور میت حتی کافرهم حرامه! کاش سر خودشونم میومد. از نفرت پر و خالی می شم. تا نفرت میاد وجودمو پر کنه، جلوشو می گیرم، آخه از اول تو گوشم پر کردن که عشق، محبت، دوستی، خوبی. شاید نگفتن صریح اما انگار از همون اول تو وجودم حک کردن. نفرت، خشم و حتی نفرین مجاز نبوده و نیست. آدم با نفرت نمی تونه زندگی کنه، نمی تونه انسانها رو دوست داشته باشه. گیج می شم چه جوری می شه؟ مثل وقتی که امسال، در بیستمین سالگرد زشتی زندگی اونقدر محکم تو گوشم زد که اگه خدا بودم سریع اون دکمه لعنتی خاموش رو می زدم و به این همه زشتی و وحشی گری پایان می دادم. در تمام روزهای بعد که هنوز حالم از همه چیز بهم می خورد، فکر می کردم که بابا چه جوری می تونست وقتی زشتی زندگی یه لحظه هم با ضربه های خیلی شدیدترش ولش نمی کرد، برای من از زندگی بگه، برای من بگه که این ضرورته که من  دختر خوبش علی رغم همه اینها زندگی کنم و زندگی رو دوست داشته باشم! کاش لااقل می گفت چه جوری!

  باز ذهنم دور می زند، بعد از همین تو گوشیها و گیجهای بعدش بود، وقتی که می ترسیدیم، از همه چیز می ترسیدیم، از تلفن، از زنگ در، از مردمی که در کوچه راه می رفتند، از ماشینهایی که ایستاده بودند، از الافهایی که ساعتها زیر پنجره حرف می زدند و نمی دانستند ما از پنجره می پاییمشان و می ترسیم و برخورد و حرفهایمان را تمرین می کنیم. در همین گیجیها بود، تمام فکر و ذکرم این ماجراها بود و نگران از اینکه چه پیش می آید و خ­ا­و­­را­ن چه می شود، اینکه آنها چه فکر می کنند، چه خواهند کرد، چه از جان ما می خواهند، اگر آنجا را بستند چه کنیم، اگر نگذاشتند برویم، چه می توانیم بکنیم، چقدر هزینه بدهیم، بس است، هیچ کس دیگر طاقت ندارد نه مادران نه همسران و نه فرندان، اما نمی شود که هر کاری خواستند بکنند و ما ساکت بمانیم، ... دوستی منطقی گفت حالا که نبستند، اما به هرحال شما که کاری نمی توانید بکنید، زور دست آنهاست، باید در آن حدی که می گذارند باشید، چه فایده ای دارد اگر شما خودتان را به خطر بندازید، اگر نگذاشتند جمع شوی و شلوغ کنی که چه و.... از جهتی راست می گفت، آسیب دیدن من دردی دوا نمی کرد اما ترکیدم: تا کی می توانیم تحمل کنیم، موقعی می رسد که نمی توانی ساکت باشی، وقتی از همه حقوقت محرومت کردند، این حق را می گیرند، فردا آن یکی و چند روز بعد سر چندمین حق نمی توانی، اگر دماغ کسی را بگیرند و بگویند خوب از امروز نفس نکش. بغضم ترکید، مگه ما چه حقی داشتیم؟ حق داشتن پدر که نداشتم، مادرم که حق داشتن همسر که نداشت، مامان جون حق داشتن پسر، حق ختم گرفتن که نداشتیم، حق دادزدن و شیون روی قبر که نداشتیم، اصلا حق داشتن قبر نداشتیم، حق گرفتن یادبود در خانه شخصی که نداریم، پس ما چه حقی داریم؟  وقتی همه حقهایت را بگیرند دیگر به اینجایت می رسد، دیگر نمی توانی، نمی توانی ادامه دهی. هیچی نمی تونست بگه، شاید یه کم فهمید، ناراحت شد برایم و برای حرفش شاید ، اما خوب حق داشت تا جای طرف مقابلت نباشی درک نمی کنی.

امروز انگار مثل همون روزه، ترکیدم، دستم و گذاشتم روی صفحه کلید و بی اختیار و تند تند می نویسه. هر چیز پراکنده و بی سر و ته ای که تو فکر می گذره رو می قاپه و میاره رو کاغذ. اصلا نفهمیدم چی نوشتم، البته از اول هم نمی دونستم چی می خوام بگم، فقط گذاشم تا کمی خالی شم که شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 22:33  توسط بی دريغ  | 

کیوسک تو یه آهنگه باحالش هی تکرار می کنه که: "داداش نگه دار، داداش نگه دار من همین جا پیاده می شم" و من هم واقعا همینجوریم. دیگه نمی تونم ادامه بدم، می خوام پیاده شم!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 13:56  توسط بی دريغ  |